|
welcome |
|
گفتي که مي بوسم تو را، گفتم تمنا مي کنم
گفتي اگر بيند کسي، گفتم که حاشا مي کنم گفتي ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در گفتم که با افسون گري او را ز سر وا مي کنم گفتي که تلخي هاي مي، گر ناگوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم آن را گوارا مي کنم گفتي چه مي بيني بگو، در چشم چون آيينه ام گفتم که من خود را در او عريان تماشا مي کنم گفتي که از بي طاقتي دل قصد يغما مي کند گفتم که با يغماگران باري مدارا مي کنم گفتي که پيوند تو را با نقد هستي مي خرم گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا مي کنم گفتي اگر از کوي خود روزي تو را گويم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا مي کنم
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:23 توسط مهشاد |
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:54 توسط مهشاد |
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:59 توسط مهشاد |
اينجا در قلب من حد و مرزي
براي حضور تو نيست به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم مگر ماهي بيرون از آب مي تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟؟؟ بگو معني تمرين چيست؟؟؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟؟؟ بريدن از خودم را؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:9 توسط مهشاد |
ماه من ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن ماها که از آدما کمک طلب نمي کنن ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:40 توسط مهشاد |
سلام دوستان عزیز من یه وبلاگ دیگه درست کردم اگه دوست داشتین
میتونین سر بزننین من الان نمیگم درباره ی چیه تا خودتون برید و ببینید اینم آدرسشه
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:56 توسط مهشاد |
عکس
حاضري جون فداش کني ، وقتي کسي رو دوس داري حاضري دنيارو بدي ، فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني ، به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي ، حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته ، حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته ، عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيارو به خاطر اون مي زني خيلي چيزارو مي شکني تا دل اونو نشکني حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم اما صداشو بشنوي ، شب ، از ميون دو تا سيم حاضري قلب تو باشه ، پيش چشماي اون گرو فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو حاضري هر چي دوس داشت ، به خاطرش رها کني حسابتو ، حسابي از مردم شهر جدا کني حاضري حرف قانونو ، ساده بذاري زير پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا ميگذري تولد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري حاضري جونتو بدي ، يه خار توي دساش نره حتي يه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخرت کنن تمام آدماي شهر اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر حاضري هر جا که بري به خاطرش گريه کني بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني حاضري که به خاطر خواستن اون ديوونه شي رو دست مجنون بزني ، با غصه ، همخونه شي حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن حاضري اعتبار تو به خاطرش خراب کنن کارتو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضري که بگذري از شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه رو به روت وقتي کسي تو قلبته ، يه چيز قيمتي داري ديگه به چشمت نمياد اگر ثروتي داري حاضري هر چي بشنوي حتي آگه سرزنشه به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني غرور تو بشکني و باز خودتو رسوا کني حاضري که به خاطرش پاشي بري ميدون جنگ عاشق باشي ، اما بازم بگيري دستت تفنگ حاضري هر چي گل داريم ، دونه به دونه بشمري بسوزي از تب نگاش اسمشو وقتي مي ياري حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني پشت سرت هر چي مي گن چيزي نگي گوش بکني حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن پرنده هاي شهرتون دونه به دونه بميرن حاضري که بگذري از مقررات و دين و درس وقتي کسي رو دوس داري ، معني نمي ده ديگه ترس وقتي کسي رو دوس داري صاحب کلي ثروتي نذار که از دستت بره ، اين گنج خيلي قيمتي
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:34 توسط مهشاد |
من همون جزيره بودم ، خاکي و صميمي و گرم ، واسه عشق بازي موجها ، قامتم يه بستر نرم ...
يه عزيز دردونه بودم ، پيشه چشم خيسه موجها ، يه نگين سبز خالص ، توي انگشتر دريا ... تا که يک روز تو رسيدي ، توي قلبم پا گذاشتي...!!! غصه هاي عاشقي رو ، تو وجودم جا گذاشتي... زير رگبار نگاهت ، دلم انگار زيرو رو شد ، براي داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد. تا نفس کشيدي انگار ، نفسم بريد تو سينه ، ابر و باد و دريا گفتن ، حس عاشقي همينه. اومدي تو سرنوشتم ، بي بهونه پا گذاشتي ، اما تا قايقي اومد ، از منو دلم گذشتي؟؟؟ رفتي با قايق عشقت ، سوي روشني فردا ، منو دل اما نشستيم ، چشم به راهت لب دريا... ديگه رو خاک وجودم ، نه گلي هست نه درختي ، لحظه هاي بي تو بودن ، مي گذره اما به سختي! دل تنها و غريبم ، داره اين گوشه ميميره ، ولي حتي وقت مردن ، باز سراغتو ميگيره..... ميرسه روزي که ديگه ، قعر دريا ميشه خونم ، اما تو درياي عشقت ، باز يه گوشه اي مي مونم. من همون جزيره بودم ، خاکي و صميمي و گرم ، واسه عشق بازي موجها ، قامتم يه بستر نرم ... يه عزيز دردونه بودم ، پيشه چشم خيسه موجها ، يه نگين سبز خالص ، توي انگشتر دريا ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:6 توسط مهشاد |
سلام دوستان عزیزی که به وبلاگ من سر میزنید بعضی از دوستان در قسمت نظرات شعر های قشنگی نوشتم میخوام از این به بعد اینا رو بزارم تا بقیه هم از اون ها استفاده کنند.
اگر کسی شعر یا داستان یا مطلبی دارد که میخواد بقیه ازش استفاده کنند در قسمت نظرات گذاشته و یا به این آدرس ایمیل بزنیدalone5216@yahoo.com با تشکر از همگی
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:5 توسط مهشاد |
دلتنگ که ميشوم، منتظر بهانهام تا ابر چشمانم باراني شود و امشب
باز هم ابر چشمانم خيال باريدن دارد. قلب کوچکم سخت آرزده است. همه تلاشم اين است که کسي نم چشمانم را نبيند. اين بغض لعنتي را نه ميتوانم فرو برم و نه غرورم اين اجازه را ميدهد که در مقابل ديگران بگريم. آنقدر از خويش بيزارم که نفس کشيدن برايم زجرآور است. چقدر احساس تنهايي ميکنم. در ميان اين همه خوب، من چه تنهايم! کاش آغوش خدا را داشتم!»
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:59 توسط مهشاد |
|
درباره وبلاگ
من در یاهو آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك دوستان لينك هاي روزانه |